تنبیه اسلیو گوشه دیوار اتاق

اون روز خیلی شیطنت میکرد. سر به هوا شده بود. درست وظایف‌شو انجام نمی‌داد. این بی توجهیش دیگه داشت منو عصبانی میکرد. یاد گرفتم تو عصبانیت تنبیهی نکنم چون ممکنه از کنترل خارج بشه و عواقب غیر قابل جبرانی داشته باشه. به همین دلیل بهترین تنبیه تو خشم و عصبانیت شده این: گوشه دیوار، رو به دیوار

داشتم کارامو میکردم. تو دست و پام می‌اومد. می‌خواست خودشو لوس کنه. می‌دونه وقتی که من سخت مشغول کارم، نباید شیطنت کنه. نهایت لطفی که میتونم در حقش بکنم، سجده کنار پاهام و بغل کردنشون هست.

اون روز خیلی شیطنت می‌کرد. مثل بچه گربه براش کاموا انداختم. وقتی تمرکز میکنم اصلا نمیخوام چیزی تمرکزمو به هم بزنه. دیدم اومده نزدیک صندلی نشسته روی زمین. یهو سرشو گذاشت کنار پام. گفتم برو چایی بریز بیار. نمیخواست بره باز خودشو لوس کرد.

خوب یادمه اصلا اون کدی و دستوری که وارد کرده بودم، درست عمل نمیکرد. دیگه داشتم عصبانی میشدم چون نمی‌فهمیدم مشکل از کجاست. باید خیلی زود تموم میشد.

چایی آورد ولی نگذاشت روی زیر لیوانی. خوب میدونست که این کار به شدت منو عصبانی میکنه. حجم خشم داشت همینطور زیادتر و زیادتر میشد. همینطور که عصبانی نفس میکشیدم، با گوشه چشمم بهش نگاه کردم.

در حال نوشیدن چای بودم. این وسط یه نفر زنگ زد که اصلا حوصله‌شو نداشتم. رد تماس دادم. دیدم داره وویس میده. احمق وقتی کسی جواب تلفن‌تو نمیده یعنی حوصله صداتو نداره. حرفتو مکتوب کن توی پیام تا بفهمم چی میخواهی. بعد اینکه جواب ندادم و همینطور وضعیت آنلاین منو میدید، زنگ زد.

دیگه خشم و عصبانیت به اوج رسید. فقط جواب دادم و بدون شنیدن هیچ حرفی بهش گفتم «سلام. وقتی کسی جواب نمیده یعنی کار داره و بهتره مزاحمش نشی. امیدوارم کارت خیلی مهم و فوری بوده باشه. حالا که زنگ زدی بگو» و گفت «ام.اا. میخواستم بگم برای هفته بعد وقت داری همو ببینیم؟» دیگه بیشتر از این نمیشد عصبانی بشم. فقط گفتم «کار مهمت این بود؟ شب بخیر» و بدون شنیدن پاسخی قطع کردم.

اومد نزدیکم که منو آروم کنه. باز نگاهش کردم. خشم و عصبانیت رو توی صورتم به خوبی می‌دید. به آرومی و با جدیت گفتم:
برو گوشه دیوار. رو به دیوار. هیچ صدایی ازت نشنوم. هیچ صدایی.

قطعه موسیقی Nothing Else Matters از متالیکا (YouTube) رو پخش کردم و چشمامو بستم. همینطور که می‌گفت «باورکن هیچ چیز دیگه‌ای مهم نیست» داشتم به زندگی و گذشته فکر میکردم. اینکه چی شد به اینجا رسیدم و الان چه حالی دارم. وقتی رسید به بیت «Life is Ours, we live it our way» صدای گریه شنیدم.

همه خشمم خاموش شد. صدای موزیک رو زیادتر کردم. از پشت صندلی بلند شدم و رفتم بغلش کردم. دستاشو دور گردنم محکم پیچونده بود. بردمش توی تخت. پتو رو روی خودمون کشیدم و …

خاطرات اونتاشگال . اسفند ۱۳۹۸

ارگاسم در تاکسی

هیجان برای من لذت بخشه. همینطور برای ساب‌میسیو

با هم بیرون رفته بودیم. تو تاکسی نشستیم که بریم خونه. نگاهم افتاد به بین پاهاش. دستم رو بردم اون وسط
نگاهش کردم و بهش گفتم صدات در نیاد.

در حالی که سعی میکرد دهن خودشو ببنده، من آروم میمالیدم بین پاهاشو. هوا بارونی بود و راننده هم داشت به آرومی توی ترافیک میرفت.
سرش رو گذاشت روی شونم و آروم توی گوشم آه میکشید.

دکمه شلوارشو باز کردم. دست چپم رو بردم روی شرت تور ریزی که پوشیده بود. یه ذره جمعش کردم که خودش بره بین چاکش. درد و لذت با هم در آمیخته بود و تو خودش می پیچید. دستاشو مشت کرده بود چون نمی‌تونست بازوی منو فشار بده.

تو این حالت من آروم تو گوشش گفتم: چیه توله سگ. دیوونه شدی. میخواهی خودتو رها کنی

و ماشین همینطور کلاج، ترمز به راه خودش ادامه میداد. راننده هم با مسافر جلویی مشغول صحبت بود. و من دستمو از کنار شرتش بردم داخل. چشمه آب گرمی اون تو فوران کرده بود.

در حالی که پاهاش می‌لرزید سعی میکرد خودشو کنترل کنه. بدنش کش و قوس می‌اومد و کاملا برجستگی نوک سینه اش از زیر مانتو معلوم شده بود. دو انگشتم رفته بود ورودی چشمه. دیگه سخت بود خودشو کنترل کنه

دیدم نزدیک مقصد هستیم، تو گوشم گفت خواهش میکنم اجازه بدید ارباب. شرت شو کشیدم بالا و وقتی موند اون وسط دستمو روش بردم. فشار دادم و محکم مالیدمش. تو گوشش گفتم اجازه داری توله میتونی بشی

و سرش رو گذاشت روی شونم و لبخند روی لبش نشست…

اونتاشگال . اسفند ۱۳۹۸

چوکر!

درسته. نمیشه توی محل عمومی به خصوص رستوران و کافه قلاده بست گردنت. ولی میشه از چوکر استفاده کرد. تو که چوکر دوست داری؟
– بله ارباب
خوبه. حتی وقتی من نباشم یادت میندازه که چی هستی و در خدمت کی.
– من پِت شما هستم آقا.
آفرین حیوون

مکالمه ارباب با برده

دیدار با چشم بسته

قرار بر این بود وقتی وارد میشم، چشم‌هاش بسته باشه. روی زمین زانو زده بود و یک جوراب شلواری تنگ مشکی با سوتین مشکی به تن داشت.

وقتی صدای قدم‌هامو شنید چشماشو بست و منتظر موند.

وارد شدم. نشستم روی مبل و لیوان آبی که گذاشته شده بود رو نوشیدم.

گوش‌هاش به شدت تیز شد و ضربان قلبش بالا رفت

شاید ده دقیقه گذشت و من کارهامو میکردم و دست‌های منو روی موهاش حس کرد و با تمام وجود آه کشید

انگشتام رو روی صورتش حرکت میدادم. نفس زدنش تندتر شد

همینطور که لباس باز شد، انگشتم وارد دهانش شد. با تمام وجودش مکید. هنوز جرات نداشت چشماشو باز کنه

یک لحظه غیرارادی دستاشو آورد و دستمو گرفت بعد یادش اومد چه اشتباهی کرده. برگردوند

چشم بند که دستم بود رو گذاشتم روی چشم‌هاش و دستاشو آوردم پشت

بلندش کردم و دستاشو بستم

دستمو گذاشتم پشت کمرش و هدایتش کردم به تخت

در پوزیشن مورد علاقه‌ام، قرار گرفت.

@Untashgaal

ارباب اونتاشگال . بهمن ۱۳۹۸

مطالب بیشتر و روزمره در مورد اونتاشگال را در شبکه‌های اجتماعی بخوانید

تلگرامتوییترفیسبوکاینستاگرام